چقدربا من دویده ای ؟!
قطار دردهای سرخ را
تا به روزمره گی ریلها نخندم؟!
چقدر... ؟!
حماقت زنانه ام
روی پله های سکوت می رقصد
و تو،
مثل همه ی روزهای رفته
کنار دیوارهای بلوغ
دفن می شوی .
دستهای من
به روزهایت نمی رسند
چنگ می اندازم
به قانونی
که لبانم را نمی شنود
به دستی که مشکی گیسوانم را
سخت می دود .
...
اسبی
که بر چشمهای زمین می تاخت
به خالی ریلها فکر می کرد.
به خالی چشمهایت
حفره هایی که نوزده سالگی ام را
سر کشیده اند.
(تلنگر باران به روز شد)
