تبليغاتX
خلوت روشن

خلوت روشن

ادبي


چقدربا من دویده ای ؟!

قطار دردهای سرخ را

تا به روزمره گی ریلها نخندم؟!

چقدر... ؟!

حماقت زنانه ام

روی پله های سکوت می رقصد

و تو،

مثل همه ی روزهای رفته

کنار دیوارهای بلوغ

دفن می شوی .

دستهای من

به روزهایت نمی رسند

چنگ می اندازم

به قانونی

که لبانم را نمی شنود

به دستی که مشکی گیسوانم را

سخت می دود .

...

اسبی

که بر چشمهای زمین می تاخت

به خالی ریلها فکر می کرد.

به خالی چشمهایت

حفره هایی که نوزده سالگی ام را

سر کشیده اند.

           (تلنگر باران به روز شد)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:30  توسط سيده زبيده حسيني   | 

در این جهان همه چیزی در هم شکسته
به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است. « لورکا»

1.

(به ملیکا و خدایی که می کشد..)

می خواهمت!

در گیر ودار

سخت ترین لبخندها!

در ناگزیر درد!

که سرودی ست

آمیخته

با روزهای کسی ...

در رقص دستهای کوچکت

که پشت چشمهایم

خانه ای می کشد.

پنجره ای ،

که بودن را

رو به حصار های بزرگ جهان

اثبات می کند.

نقاش کوچک من !

پنجره نمی خواهم!

"خورشید صبح

گلویی ست که مرا نمی خواند."

تنها،

خدا رابکش !

روی دامن شرقی ترین ستاره !

که سیر ببینمش .

(خدا را

روی تمام دیوارهای خانه بکش

که سیر ببیندم ..)

...

*

خدا !

روی تمام دیوارهای خانه

خانه ای کشید

رودخانه ای

که ماهی کوچک را

در سایه های مضاعف

رسوب می کند .

***********

2.

قصه به

آخر رسید

کلاغی

کلید خانه ام را گم کرد.

و

من !

هرگز نمی رسم .


پ . ن: من می ترسم از پنجره ی اتاقم به بیرون نگاه بکنم . در آینه به خودم نگاه بکنم . چون همه جا سایه های مضاعف خودم را می بینم ! « بوف کور»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:45  توسط سيده زبيده حسيني   | 

.......

دلم که تنگ می شود

بند

بند تنم را

قطره

قطره ی خونم را

و همه ی بوسه های تاریک را

بالا می آورم .

ببین چقدر دوستت دارم !

از پله های بریده ی گیسوانم

از روزهای

تا خورده ی دامنم

تا دستهای سرکشم

بالا می روم.

ببین چقدر دوستت دارم !

...

من دیوانه نشده ام

فقط

.

.

.

لحظه های بدون تو را

ویار کرده ام .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:44  توسط سيده زبيده حسيني   | 

1.

نه از

مشکی ِ چادرم سُر خوردم

نه با

انگشت آبی ام

آب...

آزادی را

با هر رنگی بنویسی

سرخ می شوی


**********

2.

شرقی ترین

ضلع اتاق

که روشن شود

گیسوان مرا می بافی .

روی این دیوارها سیاه!

گوش ها

بادهای هرزه را

زوزه می کِشند.

***********

3.

بهشت

روی لخته ای خون

سیفون را کشید.

جهنم

زیر پای

زنی نشسته بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:19  توسط سيده زبيده حسيني   | 

می آیم

همين روزها

حوالي ساعتي كه عقربه اش را خوابيده اي

حوالي خوابي كه دیده ای

"خواب سلولی پرنده ها"

می خواهم فکر کنم !

به سایه ی دوری که

نزديك مي شود

خيالِ بی خیالِ

دستی

كه نقاشي ام مي کند.

می خواهم فکر کنی!

به صفحه ي سپيدي

كه دراز مي كشم

مردمکم را

جریان تندِ رویایی

که از من نمی پَرد.

...

پیاده روها

خطوط تنم را

خیس می کنند.

باور کن !

بالهایم

برای پریدن است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 9:16  توسط سيده زبيده حسيني   | 

چارپاره ام را دراینجا بخوانید

تلنگرباران به روز شد

تو !

دختر همه ي رودهاي جهان بودي!

"دختر سرخ درياها"

از چشمهايت ريخته ام

بر رقص چادري كه

تنگ

پيچيده اي...

چشمهايم را

لاي انگشتهاي كشيده ات گُر گرفته ام

شقيقه ات را قد كشيده ام

و ريشه ام را

بر جغرافيايت

درخت شده ام

تو دختر همه ي رودهاي جهان بودي!

زن عاصي هنوزهاي من!

قطره

.

.

.

قطره ات را

در كوزه اي ريخته ام.

ديگر هيچ اقيانوسي

خوابت را نمي بيند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:8  توسط سيده زبيده حسيني   | 

شعر اول:

سرخ مي شوم

بوي تند تنت را

بوسه ي عرياني

كه صبحم را مي پوشانَد

با اينهمه

چايم را تلخ مي خورم

جرعه

جرعه

جرأتي تا...

كابوس هايم را بالا نياورم

***************

شعر دوم:

«سايه ها» چشم هاي مرا جيغ مي كشند

واين پيكره ي هزار رنگ

آينه اي ست كه لغزش بازوانم را خيس مي شود.

روسري صورتي من!

دستهاي فراخ اتاق

چوب رخت محكمي براي تو نيست

آويز خياباني باش !

كه بادش هرزه در

گيسوان باكره ي زني ست

كه زهدانش نطفه ي جهان را درد مي كشد

گيسوان زني

كه حضانت هفت سالگي اش را

بر تمامي خودنويس هاي زمين

گريه مي كند.

وتنها نقطه هاي روشني . . .

از انگشتهاي كسي مي چكد

*

اين دادگاه رسمي است!

به ابرهايت بگو كمتر ببارند .

خيالهايم چتري ندارند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:33  توسط سيده زبيده حسيني   | 

(همه لرزش دست و دلم..........)

...

از اين كادر بسته كه

بيرون بريزي ام

به راوي مطلق اين شكسته سطرها مي رسي

از خودم مي پرسم

از كجاي جهانم وارد شده اي؟

كه ماده گي خيال مرا به اين خيابان شلوغ سوق مي دهي

بوق .... بوووووووووووق

ايستاده ام آقا!

ايستاده ام كنار روزمره گي اين عصيان برزخي

كه مرا از خودم.........

كه تو را از من ........

مرا از خودم دور كرده اند

چقدر دور....

دور خودم كه بگردم

به دورترين سايه ي جسماني زمين مي رسم .

جاذبه ات ،

سيبي كه سرخي اش نيوتن را خام مي كند

به خوابهاي سنگينت كه دست مرا خواب مي شوند

و دستهاي من

كابوس اين حلاوت ناموزون

وخواب مي بينم

وخواب ............

موريانه هايي كه چادرم را مي جوند

تكه

تكه

مي شوم

لخته در سرخي لب ها وگونه ها

لخته در كشاكش اين آهنگ زنده ي تن

كه مي رقصاني ام

و مي رقصانمت

كه مي لرزانمت

و

ن م ي ل ر ز م ....

******************

وبلاگ تلنگر باران هم به روز شد حتما" سری بزنید خالی از لطف نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 20:55  توسط سيده زبيده حسيني   |